صفحه اصلی

تازه‌ها

معرفی کتاب‌ها

دیدگاه‌ها

جستارهای نظری

کارگاه کودکان

کودکان کار و خیابان
صندوق
تازه‌ها و گزارش‌ها

تماس با ما

پیوندگاه‌ها

بازديد از جمعيت دفاع از كودكان كار و خيابان، ٢١ آذر ١٣٨٥

شهناز جمشيدى

 

با خانم محبوبه هرباسيان از مسئولا‌ن اين مركز به منطقه يافت‌آباد رفتيم. محله‌اى با بافت كاملا‌ً حاشيه‌اى ولى نسبتاً مرتب. از كوچه‌اى بلند گذشتيم و به خانه‌اى رسيديم كه شايد كهنه‌ترين خانه‌ى محل بود. بچه‌هاى افغانى دوروبر مدرسه پرسه مى‌زدند. ظاهراً دير رسيده بودند و مى‌ترسيدند به مدرسه راه‌شان ندهند. وارد مدرسه شديم. آقاى يزدى، ناظم مدرسه با خوشرويى در حال گفت‌وگو با بچه‌ها بود. يكى از كلا‌س‌هاى دوم تشكيل شده بود. مرد جوانى معلم بچه‌ها بود. در كلا‌س ديگر خانم محمودى با ١٠ سال سابقه‌ى تدريس در كلا‌س اول، حضور داشت. خانم محمودى معلم بچه‌هاى ٧ تا ١٣ ساله بود كه در كلا‌س اول درس مى‌خوانند. كلا‌سى شلوغ و پرهياهو بود.

 قرار شد كار معلم‌ها كه تمام شد با هم، جلسه‌اى تشكيل دهيم. اما كنجكاوى معلم جوان كلا‌س اول درباره‌ى فارسى‌آموز سبب شد من كارم را در همان شلوغى راهرو، پشت ميز كهنه‌اى كه گوشه‌ى راهرو بود شروع كنم. چون با تمامى بى‌نظمى، گروهى كه آنجا كار مى‌كردند همه مشتاق بودند كار را زودتر شروع كنيم.

توضيحات اوليه را درباره‌ى فارسى‌آموز دادم. دو نفر از معلمان با شوق و حرارت زياد به حرف‌هايم گوش مى‌دادند و از اينكه اين كتاب به جاى كتاب رسمى تدريس خواهد شد، اظهار خوشحالى مى‌كردند. يكى از اين افراد كه فارغ‌التحصيل رشته‌ى تكنولوژى آموزشى بود با چشمانى كه اشك شوق در آن موج مى‌زد به من نگاه كرد و گفت باورم نمى‌شود كه روزى رسيده كه مى‌توانم به غير از كتاب رسمى كتاب ديگرى را تدريس كنم. او مى‌گفت من تا هفته‌ى پيش، از اينكه بايد به بچه‌هاى كلا‌س دوم درس بدهم، خيلى گرفته و ناراحت بودم ولى با حضور نخودى و با خواندن ماجراهاى دلنشين آن بسيار هيجان‌زده‌ام.

دوست جوان ديگر ما كه معلم كلا‌س اول است، خانم عالمى نام دارد و ايشان خود از مهاجرانى است كه اينجا متولد شده و درس خوانده است و الا‌ن در مقطع دبستان مشغول به كار است. جوانى مشتاق و كنجكاو كه مى‌تواند بسيار در كار آموزش خلا‌ق موفق باشد. او در سكوت به همه‌ى حرف‌هاى من گوش داد و با چهره‌اى باز و با لبخندى آرام حرف‌هاى مرا دنبال كرد.

پس از صحبت‌‌ها به يكى از كلا‌س‌هاى اول كه آموزگار آن خانم محمودى بود، رفتيم. بچه‌‌ها حدود ٣٥ نفر بودند. خوشبختانه فضاى كلا‌س به سبب وجود پنجره‌ى سرتاسرى بزرگ كلا‌س دلبازى بود. دوستان مسئول و آموزگاران همراه بچه‌‌ها پشت نيمكت‌ها نشستند. قصه‌ى «نخودى و مامان موشه» را براى‌شان تعريف كردم (البته بعد از صحبت‌هاى اوليه). سپس از بچه‌‌ها خواستم براى نمايش اعلا‌م آمادگى كنند. بچه‌‌ها آماده شدند و ٣ نفر براى اجرا آمدند. موضوع را خوب گرفته بودند و با توجه به اينكه جاى مناسبى براى اجراى نمايش نداشتند، كارشان را خوب انجام دادند.

پس از كمى صحبت با بچه‌‌ها، تعدادى از آن‌ها بسيار مؤدبانه از حضور من تشكر كردند و خواهش كردند باز هم برنامه داشته باشيم.

ساعت حدود ١٠ بود كه جلسه با مربيان شروع شد. يكى دو معلم ديگر هم به جمع اضافه شدند و من درباره‌ى روش كار با كتاب فارسى‌آموز، واژه‌نامه‌ى چيستانى - تصويرى صحبت كردم. به تقاضاى خودشان درباره‌ى تاريخ هم گفت‌وگو شد. دوستان از جلسه بسيار خوشنود بودند. در آخر جلسه با عروسك‌ها نمايش «نخودى و جوجه» را به كمك معلمان اجرا كرديم و من ساعت ١٢ از دوستان خداحافظى كردم.

آنچه در آخر جلسه براى من بسيار دلنشين بود، سئوالا‌ت خانم محمودى درباره‌ى فارسى‌آموز و نظرخواهى ايشان در زمينه‌ى كار‌هايى بود كه در كلا‌س انجام مى‌دادند. به نظرم رسيد اين معلم دلسوز و مشتاق آمادگى بسيارى براى انجام كار‌هاى خلا‌قانه دارد. او كه سال‌ها مجبور به اجراى شيوه‌‌هاى كليشه‌اى آموزشى در زمانى مشخص و محدود بود و در آغاز چندان به اين شيوه‌ى نو علا‌قه‌اى نشان نمى‌داد، با توضيحات من كم كم قانع شد و قرار شد كه در كنار آموزش رسمى خود از اين كتاب‌ها نيز استفاده كند.